تبليغاتX
disappointed love (ناکام عشق)
 
همه هست آرزویم که ببینم ازتو رویی/چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی
   
   از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله ها
چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!


محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس  پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!



 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

هر چه بود تو بودی ناگهان چشم هایت تابید

و لبخند زدی

واین لبخند شیرینت

تلاطم زندگی را به من بخشید در ان لحظه تاریکی زیر روشناییت دود شد

این جا هر چه بود جایی بود که دل تو را رساند به من و همین برایم کافی بود

گاهی کودک بازیگوش نگاهت

محبت خالصانه ای را به اعماق وجودم می چسباند

ان زمان بود که من نیست شده بودم

و تو ترانه های عاشقانه می سرودی

و شراره های عشق همه چیز را می سوزاند

ان قدر ساعت ها منتظرت ماندم

و تو نیامدی و من اندیشیدم که شاید مرگ چراغ روشن چشمانت را

به دست باد داده از زمانی که بی وفایی کردی

شیرینی زندگی را هراس مرگ امیخته ام و این سنگینی

زندگی گاهی از طاقت شانه هایم فراتر می رود

این جدایی بی انتها این همه بیگانگی عذاب دهنده تقصیر خودم بود

من به دوری از تو  به جدایی از تو عادت کرده ام

و به خودم می گویم  چگونه می توانم از این جدایی

ترسناک جداشوم

دیگر بیشتر از این نمی خواهم

رویاهای بی حقیقت را در گوشه ای از قلبم بگنجانم

دیگر نمی خواهم به چیز هایی فکر کنم که رسیدن به ان چیزها

سراب است

دیگر نمی خواهم فکر کنم به ثانیه های نبودنت

و دیگر نمی خواهم به عشقی که مدت هاست کلافه است از نبود تو

و شب و روز از لابه لای شیشه های شکسته امدنت را سرک می کشد

فکرکنم


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

بازهم

آدمک هیچ میدونی تنها شدم

آدمک هیچ میدونی بازیچه دنیا شدم

آدمک جدایی سخته میدونی

میدونی تنهایی سخته میدونی

آدمک خوشا بحالت که تو عاشق نمیشی

دلخوش حرف خلایق نمیشی

آدمک جون شده ام تنهای تنها

سر رسیده کوه غمها

آدمک جون آشنایی آتشم زد

آدمک جون یک جدایی آتشم زد

در دو چشمانش جدایی ها نهان بود .من ندیدم

در نگاهش بی وفایی ها عیان بود . من ندیدم

دیدمش در زیر مهتاب با رقیبم خفته بوده

یادم آمد از غروبی این چنین او گفته بوده

سر به پاهای جنون خود نهادم

با خودم فریاد دادم . داد دادم

در شب ویرانیم من تیشه را در دست آن فرهاد دادم

آدمک هرگز نمیدانی که عشقم بی ثمر بود

آدمک هرگز نمیدانی تلاشم بی اثر بود

من هنوزم چشم در راهم !

هنوز با چشمه های اشک هر شب عهد ها دارم

ببارند از دو چشمانم .

که شاید غم فرو پاشد.

منو پیمانه ها اندر دل شبها نمیدانی چه غوغایی بپا داریم .

فرو ریزم بکام خود

شرابی سرخ و آتش گون

چو آن پیمانه ای پر خون

                                                           (یداله طاهری)

ممنون از آقای یداله طاهری که زخمت کشیدند و این شعر زیبا رو برام سرودند.

ممنون آقای طاهری عزیز.


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

اشکها صدای کرکس میدهند

پشت بغضی بی صدا پنهان میشوم

از ترس

آدم ها دروغ میگویند

 زمان حلال مشکلات نیست

زمان ادم ها را میکشد

و مرگ

زودتر از دست های تو

 مرا در اغوش میگیرد  

زمان حلال مشکلات می شود

 وقتی مرگ تنها مسیر زندگی آدم هاست

آرام که شدم

چشمهایت را به قبرم بدوز

نگاه کن

هنوز هم عاشقم

هنوز هم از صدای کرکس ها میترسم

در این تنهایی غریب

خیال تو به هیچ دردی نمیخورد

آدم ها دروغ می گویند

که زمان حلال مشکلات است


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

از غم رفتنت دیگه پاره شده بند دلم

خونه ی نو یار جدید مباركت باشه گلم

چه بی خبر،  جشن تو شد ، نگفتی كه منم بیام

باشه ولی من از خدا خوشبختی تو فقط می خوام

غم منو نخور دیگه ، قسمته و بازیچه هاش

اگه دوسم داری ، زندگیتو كن و دیگه به فكر من نباش

تو دفتر خاطرهام هنوزم اسمه تو تكه

رخت دومادي به تنت مباركه مباركه

می خوام تو رو دعا كنم سنگامو با تو وا كنم

برای آخرین دفه تو چشم تو نگاه كنم

دلم می خواد تو روزگار تو خوشی ها پر بزنی

تو نازو نعمت بمونی تا زیر غصه نشكنی

الهی دروازه ی عشق به روت همیشه وا باشه

به خاكو سنك دست بزنی الهی كه طلا  باشه




برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...

آخه دارم از رفتنت بدجوري گُر ميگيرم ...

دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...

كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...

بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...



خداحافظ


بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

. . .

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ

. . .

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

. . .

طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده
یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد

. . .

خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ


ای آشنای دیروزم من غریبانه پر گشودم تا تو پر پر نشی من عاشقانه دست دراز کردم

تا تورا در اغوش بگیرم .

ای هستی وجود من، با تو آغاز کردن چه زیباست با تو دل به دریا سپردن چه شیرن است.

ای غزلهای نا سروده من گاه گاهی که از من دور می شوی تنها چیزی که گلویم به

 خود می گیردبغضی است که هیچ راه فراری از آن ندارم .

. گلویم فشارده می شود با ضربات سفت و سخت جدایی.

این روزها اخر هم به پایان می رسد می دانم فقط کمی صبر می خواهد تا مثل قبل همه

چیزارام شودوشاید ارام تر از قبل و تو میدانی اینجا قلبی هست که به عشق

  تو می تپد و این قلب با وجود توجان می گیرد و چشم به را ه توست

                                              دوستت دارم



 خواهم در این غمکده آرام بمیرم

 

                                                گمانم سفر کردم  و  گمانم  بمیرم

 

خواهم ز خدایم که بدلخواه بمیرم

 

                                               یعنی که تو را ببینم و انگاه بمیرم

 


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

می نویسم برای دلهای شکسته

می نویسم برای صداهای لرزان

اشکهای پنهان

خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است

چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد

چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند

چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است

نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد

که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند

و از میان بردارد

خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده

فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم

تا شاید کسی به فریاد رسم شود

تنها پناهم تویی

تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی

پس به فریاد ما برس

 که جز تو فریاد رسی نیست



 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

تو رفته ای و من هنوز غرق در خاطراتمان هستم

چه زود این اشناییمان به پایان رسید و من از تو جدا شدم

روزی که اخرین نگاهت را در چشمانم دوختی از یاد نخواهم برد

!!!!!!!من هنوز این جدایی را نپذیرفته ام

چند ماه است که از اخرین دیدارمان می گذرد

ولی برای من انگار چند سال که نه چند قرن است که می گذرد

من دورم از تو از قلب تو از روح تو از جسم تو و از نفس تو

ایا امکان دارد من یکبار دیگر فقط یکبار دیگر روی ماهت را ببینم

یا نه این ارزوی من سراب است؟

تو رفته ای و من هنوز نتوانستم تو را فراموش کنم

زیرا فراموش کردنت از هر کاره سخت دیگری سخت تر است

دلم گرفته زیر این اسمانی که طلوع و غروبش بی تو برایم هیچ فرقی نمیکند

بی تو هیچ فرقی نمیکند..................و بی تو هیچ فرقی نمیکند

بعد از تو تنها تر از همیشه شدم .........تنهای تنها

هیچ وقت فکر نمی کردم که اینگونه تنها شوم

بعد از جداییمان نتوانستم خطراتت را بخوانم

چون صورتم ان گونه ترمی شود که گویی غسلشان داده ام

تو رفته ای و من مانده ام بی تو

تو رفته ای و من مانده ام با انبوهی از خاطراتمان

و تو رفته ای .............من مانده ام تنهای تنها

کاش روزی بیاید که تو این سکوت تنهایی مرا بشکنی

و لبخند بر لبانم بنشانی


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

سلام دوستاي گلم

عيد همتون مبارك

من پنجم ميرم مسافرت و پانزدهم برميگردم و ميام به همتون سر ميزنم

فراموشم نكنيداااااا

كامنت يادتون نره

چند گویی که چو هنگام بهار آید
گل بیارید و بادام به بار آید
 
روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
 
این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید
 
شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
 
هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟
 
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید


   

چه خوبه اينموقع از سال يادي از استاد شهريار كنيم :

مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید
بخاطر یاد یار آید مرا هر گه بهار آید

چو پیش خنده ی گل ابر آذاری کند زاری
مرا در سر هوای ناله های زارزار آید

چو فریاد هزار آید شود دردم هزار ای گل
شود دردم هزار ای گل چو فریاد هزارآید

مرا جان دگر بخشد دم باد سحر گاهی
که از باد سحر گاهی نسیم زلف یار آید

چو لاله سر خوش و دلکش دمد در دامن هامون
دل خونین من دور از تو ای گل داغدار آید

بحسرت یادم آید نقش نوشین نگارینم
چمن چون از گل و نسرین پر از نقش و نگار آید

ببار آید نهالان چمن سرسبز شد گیتی
نهال آرزوی من الهی کی ببار آید

چه خوش باشد که آن خورشید رخ با چشم خواب آلود
شب هجران به بالین من شب زنده دار آید

دل چون غنچه پژمرده ی من وا نخواهد شد
اگر صد بار گل روید و گر صد ره بهار آید

خدارا شهریار آن نغمه ی شیرین مکرر کن
مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید


دوستاي عزيزم سال نو رو به همتون تبريك ميگم

و تو اين سال بهترينارو براتون آرزو ميكنم


 

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

شکوفه ها جوانه زدن درختان سبز شدند

زمین لباس سبز به تن كرد اما تو هنوز نیامده ای

این چهار حالت هی اتفاق می افتد و من هنوز در انتظارم ودر انتظارم و در انتظارم

    هیچ کس هیچ چیز جای خالی لبخند تو نفس تو اشک ریختن تو را نمی تواند پر کند

من تنهایم بی تو

 هیچ کس نمی تواند این تنهایی مرا بشکند مگر ان که تو خلوت تنهایی مرا بشکنی

من بی کسم بی تو

هیچ کس نمی تواند این بی کسی مرا از بین ببرد مگر ان که تو سکوت بی کسیم را از بین

ببری

روزها می گذرند     شب ها پی در پی می ایند و می روند    خورشید هر روز طلوع و غروب می کند

اسمان ابری

         مه الود

          و بارانی می شود  زمین گاهی لباسی از گل

                    گاهی از برف می پوشد و گاهی عریان می شود

     ولی تو هنوز نیامده ای و فقط جای پای تو روزی قلبم سنگینی می کند

             فقط از تو چند خاطره ی کوچک و این رده پاهای رفته را در قلبم دارم

نمی دانی چکونه شب ها سعی می کنم تا پلک هایم به روی هم بیفتند

      و یا روزها را به امید ان که شاید ان روز    روزه به پایان رسیدن ثانیه های انتظار باشد

                                                          ایا گناهی کرده ام که اینگونه زندگی ام از غذاب هم شکنجه اور تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

             ایا اشتباهی مرتکب شده ام که اینگونه باید رنج و سختی انتظار را تحمل کنم

   نمی دانم اما اگر تو می دانی باید پاسخ دهی

 نمی شنوم             چرا سکوت کردی       چرا جواب نمی دهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                      چرا؟؟؟؟؟؟؟

زبانت بند امده !!!!!       گوش هایت سنگین شده

مگر تو نبودی که می گفتی تنهایت نمی گذارم

                                              نمی گذارم که بی کسیت در این دنیا را احساس کنی؟

  پس چه شد ان همه قول

       چه زور همه چیز از یادت رفت

                               شکوفه ها ریختن میوه ها جوانه زدن درختان عریان شدند

                                          زمین سفید پوش شد و تو هنوز نیامده ای


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 
روزی از گورستانی می گذشتم

تخته سنگی را یافتم که رویش نوشته بود:
" اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ "
من هم زیر آن نوشتم:
" صبر ".
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم،
زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:
" اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ "
من هم با بی حوصلگی نوشتم :
" مرگ ".
برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم،
انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد
اما،
زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...



 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

اگر این بار هم اشتباه بکنم

دیگر راهی برایم باقی نمی ماند

تا تو را در قلبم محکم نگه دارم

                                                                           نه...........هرگز

      این دفعه را مطمئنم

             مطمئنم راهی که در ان قدم می گذارم راه نگهبانی از توست

    بارها با شکست روبه رو شده ام

      بارها راهی را رفتم که انتهایش بن بست بود

                                                   کوچه به کوچه

                     خیابان به خیابان

                         شهر به شهر را دنبالت امدم

   اما تو چه بی احساسانه مرا ترک کردی و گفتی دوست داری تنها به راحت ادامه دهی

       و این حرفت رگ های قلب مرا از هم گسست

        و از ان موقع بود

                                            که تو از قلب من فرار کردی و برای همیشه رفتی

         خوب می دانستی که چگونه این رگ ها را از هم جدا کنی

                       و بیرون بیایی و خلاص شوی از این زندان

 زندان؟؟؟؟؟

اری زندان .....خودت می گفتی که ماندن در قلب تو

مانند حبس در زندان است

این بار رگ های قلبم را طوری به هم دوخته ام

    که تو حتی با چنگ زدن هم نتوانی ان را پاره کنی

                                                        گاهی با خودم فکر می کنم

                               این نگه داری چه فایده ای دارد؟

     نگه داری از چیز با ارزش هنگامی ارزش دارد که ان خودش بخواهد برایت باقی بماند

            اما نگه داری از چیزی که که برای هر رفتنی بهانه ای می اورد

                    و برای هر کاری اما و اگری می اورد چه فایده ای دارد؟

گاهی با فکر کردن به این چیزها به این نتیجه می رسم

      که رگ های قلبم را برای همیشه پاره پاره کنم

      تا تو دیگر فکر بیرون امدن از قلبم را نداشته باشی

و برای همیشه خلاص شوی از فکر کردن به این چیزها

 

دیگر نمی توانم تحمل کنم

...

............

...

رگ های قلبم را گسستم و تو رفتی برای همیشه

و مرا با یک دنیا انبوهی از غم و غصه تنها گذاشتی

چه زود و ساده مرا در بین راه تنها گذاشتی

و رفتی...................................

      دیگر نفسم بالا نمی اید

             از ان موقع که رگ هایم را گسستم حرف زدن برایم سخت شده

       دیگر بیشتر از این نمی توانم این سختی ها را تحمل کنم

            نمی توانم ....ای ......این ..سخ ...سخ ..تی ها را  تحممممل کنم


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 
بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

 باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

 آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله ٬ بند گلوبند خود بتاب

آورده ام بدیده گهر های سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی

حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

 تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

 اینجا همیشه رد و نکول است سفته را

 این گوژپشت ٬ تیر قدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمانهای چفته را

یا رب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت

دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را



 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد بروی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی

گفتم بخوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

  باید شود هویدا امشب دلم گرفته

 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

                    فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


         


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

قلب مرا میان غمت جا گذاشتی

تا در حریم غربت من پا گذاشتی

  رفتی و در سکوت تماشا نموده ام

  تنهایی ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتی

 رفتی و سهم عشق برای دل تو بود

 سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟

  یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی

سهم من غریب که اینجا گذاشتی

  گفتی بهار می رسد اما دروغ بود

 در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی

 مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت  

 من را میان غصه چو لیلا گذاشتی

   گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای       

 آن را تمام گردن حوا گذاشتی

   یک قطره اشک سهم من از روزگار شد

   در لحظه ای که پای به دنیا گذاشتی


 

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

ديگه خسته شدم...

خسته از مكررات زندگي...

از صبح بيدار شدن هاوشب  خوابيدن ها..

خسته از اينكه هر چي فرياد ميزنم كسي صدام رو نمي شنوه...

هر چي راه مي رم به بن بست مي رسم...

خسته شدم از اينكه آدم ها باورم نمي كنن.

حرفامو ميشنون وبرداشتي مي كنن كه خودشون دوست دارن...

هيچ كس نمي شنوه ناله هاي منو...

هيچ كس باور نمي كنه خواسته هاي منو...

هيچ كس...

هيچ كس...

عشق من رو به مضحكه مي گيرن ....

به خواسته هام مي خندن...

كسي هق هق گريه هام رو نمي شنوه...

كسي سردي دستام رو حس نمي كنه...

كسي زخم خنجرها رو نمي بينه...

كسي بي قراريم رو نمي فهمه...

آدماي زندگي مون بي تفاوت شدن نسبت به آنچه كه هستيم ونسبت به آنچه كه مي خوايم باشيم.

آدماي شهرما باهامون دست مي دن اما متوجه سردي دستامون نمي شن.

آدماي شهرما حرفامون و مي شنون اما بغض صدامون ونمي فهمن.

آدماي شهرما به چشمامون خيره ميشن اما خيسي ياقوتامون و حس نمي كنن.

آدماي شهرما ما رو مي بينن اما بي تفاوت مي گذرن.

من...

خسته شدم...

از بودن...

ازنبودن...

من نمي خوام باشم...

وقتي بودنم مهم نيست ونبودنم زيباست...

من نمي خوام باشم وقتي حرفام قشنگ نيست وقتي نگام زيبا نيست

و...

وقتي وجودم مهم نيست.......................

 

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

دلم می خواد بمیرم

دستای سرد مرگ و

یه بار تو دست بگیرم

دلم می خواد فنا شم

برای غصه و درد

دلم می خواد دوا شم

دلم می خواد بمیرم

ساده بگم اسیرم

به زیر زنجیر غم

به قفل غصه گیرم

دلم می خواد بمیرم

عشق تو کرده پیرم

از ابتدای بودن

از زندگی من سیرم

دلم می خواد رها شم

یه بغض بیصدا شم

تو بین نا مردمان

خدای عاشقا شم

من از تبار دردم

از ابرهای سیاهم

دلم میخواد ببارم

دلم می خواد بمیرم

من از قوم عاشقی

تیره ی دلدادگی

از دست پست دوره

دلم می خواد بمیرم

من از راه درازی

تو سینه دارم رازی

راز من اینه بگم

دلم می خواد بمیرم

من از آفاق مشرق

از غصه کرده ام دق

بسه دیگه صبوری

دلم می خواد بمیرم


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

اول بهمن ماه                            داد می زنه باهاتم

روز تولدم شد                             بی تاب اون صداتم

کاشکی میشد یه لحظه             دست تورو بگیرم

درست روز تولد                          بخاطرت بمیرم

تا که همه بدونن                        امسال طلایی رنگه

دلم مثل نگاهت                         عاشق و یه رنگه

می خوام دنیا بدونه                   مال توام همیشه

بدون چشمای تو                       شبم سحر نمی شه

کاشکی می شد صدات و           بشنوم عاشقونه

اخه روز تولد                              من پرم از بهونه

دورم ازت ولیکن                         همنفس تو هستم

که روزی صد بار برات                  عاشقونه شکستم

دیوونه ی اداهات                        بی تاب خوبی هاتم

من دوردورم از تو                       همه جوره فداتم

بهتره که صدات و                       از راه دور بشنوم

اینو فراموش نکن                       عاشقت تنها منم!


..........................................................................................................................

 

روز تولد من گلي نيست،

بهاري نيست

دل بي قراري نيست

روز تولد من هر سال برف مي بارد.

اين سال را اما نمي دانم كه آسمان با زمين قهر است

شايد ببارد...گفته بودم بارها...

(اين ابر خيال باريدن ندارد.تو بگو باران تا من خيس شوم)

روز تولد من آغاز فصل تولد زمين است.

زميني كه آب خورده و عشق باريده.

روز تولد من هوا سرد است .

آغوش گرم مي طلبد و دلي سرشار از آرامش...

روز تولد من گلي نيست

اما زمين در انتظار شاخه گل هاي زيبا و شكوفه هاي رنگين است...

و من عاشقانه زمستان را دوست دارم



...

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

    از تو بگذشتم و بگذاشتمت بـــــا دگران

                                                 رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران

                     ما گذشتيم و گذشت آنچه تو بـا ما کردي

                                                 تو بمان و دگران ، واي بــه حال دگران

                   رفته چون مه به محـاقم کـه نشانم ندهند

                                               هر چه آفاق بجويند کران ، تــا به کران

                   ميروم تا کــــه به صاحب نظري باز رسم

                                                 محـــــــــــــرم ما نبود ديده کوته نظران

                   دل چون آيينه اهل صفـــــــــا مي شکنند

                                                که زخود بي خبرند اين زخدا بي خبران

                  دل من دار که در زلــف شکن درشکنت

                                              يادگــــاريست ز سر حلقه شوريده سران

                 شهريارا غـــــــــم آوارگـــــــي و دربدري

                                            شورهـــا در دلـم انگيخته چون نو سفران



 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 


با من از احتمال رفتن هم سخن مگو ، می ترسم .

ازهجوم خالی اطراف وقتی دیگر نباشی ،

از جادوی بی تفاوتی لغزیدن در مرداب فراموشی ...

از همه اینها می ترسم .

عزیز روزهای بارانی ام ،

می ترسم آن روزهایی را که راه خانه را گم می کنی ،

روزهایی که دستت به بلندی بنفش آسمان نمی رسد ،

روزهایی که یک جهان اضطراب سهم رویاهایت است ...

تنها بمانی

می ترسم با مویه های باد در روزهای

ناگزیر تشویش تنها بمانی .

می ترسم ، آخر زیاد حوصله نداری .

می ترسم خدای ناکرده همه نسبت هایت

را با دالان های بازی مان انکار کنی !

بگویی : « من پروانه تر از این حرف هایم »

و پیله گی خود را از یاد ببری .

آی همبازی ... نکند همه روزهایی که بر

من بی تو می گذرد ، بی من باشی .

می ترسم دیر کنی ، آنقدر دیر که پیدایم نکنی

می ترسم جایی زیر دست و پای

دلتنگی بمانم و تو هم دیر کنی .

می ترسم آنقدر دیر بیایی که کلید گم شود .

روزی بیایی بی کلید ، پشت در، زیر باران بمانی .

چه حرف هایی می زنم ...

من فقط ترسیده ام ، از احتمال نیامدن تو و نیامدن باران

همین .......


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

هر یه دقیقه ای که میگذره برام قدر یه ساله

گذشتن از تو و جدایی از چشمات برام محاله

میمیرم از غمت که تو با رفتنت گذاشتی تو دلم

نیستی ولی هنوز میبینمت تورو همش مقابلم

این لحظه های تلخ پس کی تموم میشن

کی مهربون میشی کی میرسی به من؟

این لحظه های تلخ پس کی تموم میشن

کی مهربون میشی کی میرسی به من؟

هر یه دقیقه ای که بی تو رد میشه مرگ آور برام

سخت برای تو باور اینکه من چقدر تورو میخوام

هر یه دقیقه ای که بی تو رد میشه پر از مصیبته

کز میکنم همه اش یه گوشه و چشمام خیره به ساعته

نیستی، نیستی.....

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

با صدايي آهسته ،آهسته تر از صداي بال پروانه ها ...

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي بلند..... بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق 

به او بگوييد دوستش دارم ....

با هيچ صدايي چون فرياد دوستت دارم...

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد 

فرياد دوستت دارم را...

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند 

پس بگذار بدون هيچ شرمي

بگويم دوستت دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

خبری ازت نبود و خیلی بی تاب تو بودم

اومدم سراغت اما پر گریه شد وجودم

خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون و نازم

نمی دونم چرا اینجام یا اصلا چم شده بازم

اون همه قول و قرارو اومدم یادت بیارم

اما انگار دیگه راهی واسه برگشتن ندارم

اینجا گل بارونه امشب چقدر این فضا غریبه

چرا من هیچی نمیگم چرا می خندم عجیبه

آخه مجبورم بخندم کسی اشکامو نبینه

حالا کو تا باورم شه سرنوشت من همینه

به نظر میاد که امشب از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب پیش تو وایستاده باشم

چه لباسای قشنگی بهت میاد چقدر عزیزم

تو میخندی و من از دور دارم اشکامو میریزم

خوش سلیقه هم که بودی آره بهتر از من اونه !

سرتره ازم میدونم اون که میخواستی همونه

تازه فهمیدم حسوده دست تو تو دست اونه

ای خدا انگاری اونم نقطه ضعفمو میدونه

حالا تو دست تو حلقه س دست اون حلقه تو دستات

یا من اشتباه میبینم یا دروغ بود همه حرفات

بله رو بگو گل من تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی

حالا هردو حلقه داریم

تو تو دستت من تو چشمام

تو زدی من اما موندم زیر قولت روی حرفام

برو خوشبخت شی عزیزم تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی

بله رو بگو گل من بگو و شرشو بکن

من و زندگی بی تو باورم نمیشه اصلا!

داره سردم میشه کم کم خیسه از اشکام لباسم

همه گریه هامو کردم اشکیم نمونده واسم

میزنم بیرون از اینجا بله رو میگی نباشم

میرم اون بیرون یه گوشه دست به دامن خداشم

بله رو گفتی تموم شد...؟!  دیگه این آخر کاره

هی میخوام بگم مبارک ولی بغضم نمیذاره

هق هقم تبریک من بود من واسه تو گریه کردم

قطره قطره های اشکو به تو امشب هدیه کردم

امشب تو چشمت عزیزم نمیدونی چی کشیدم

اما کاش اشکام نبودن تو رو واضح تر می دیدم

دیگه چشمام نمی بینه دستمم نمی نویسه

دلخوشیم همین یه نامس گرچه اینم خس خیسه

آخرین جمله نامم اینه از ته وجودم

برو خوشبخت شی عزیزم

خیلی عاشق تو بودم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

 

منتظر لحظه اي هستم

که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم 

دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم

منتظر لحظه اي هستم که

در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....

از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در آغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هديه کنم

اري من تورا دوست دارم و عاشقانه تو را مي ستايم......

اينم بخاطر تو .............

 

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 
افسوس که دست سرنوشت
قصه مارو بد نوشت
هر چی غم دنیا که بود
تو سرنوشت ما سرشت
افسوس که دست روزگار
نذاشت بمونیم برقرار
من و تو مال هم بودیم
نفرین به کار روزگار
تقصیر من بود یا تو بود
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه تو
شعری برات نخونده بود
نمیدونم یه هو چی شد
از من و جاده ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی نفهمیدی
افسوس از اون روزهای خوب
که بودی عشق و یار من
چشم حسودا کور نشد
نموندی در کنار من
این لحظه های آخره
هر چی دلت می خواد بگو
بگو عزیزم باز بگو
اما خداحافظ نگو
تقصیر من بود یا تو بود
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه تو
شعری برات نخونده بود
نمیدونم یه هو چی شد
از من و جاده ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی نفهمیدی
تقصیر من بود یا تو بود
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه تو
شعری برات نخونده بود
نمیدونم یه هو چی شد
از من و جاده ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی نفهمیدی
 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند

می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست

است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل

کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که

خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند

امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى

هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد،

این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم

نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند

و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند

و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى

بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

تصویری زیبا از تو خواهم ساخت
تصویری نرم...ملموس...رنگی
تصویری شایسته  تو
شایسته نام تو
شایسته حسی که به تو دارم
میخواهم احساست کنم
این آرزو را ازمن نگیر
...
دستانم به سوی لمس توست
لمس گلبرگهایت...
با چه واژه ای زیباییت را...
...........
بازگو کنم
تو زیبایی
تو همچو رویایی
تو مانند ماه
تو خود دریایی
نوازش تو در میان تالاب
.......
چه عیشی دارد
تو زیباترین گلی
تو تویی
چه حسی دارد شمیم تو
......
ای نیلوفر آبی ...

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
  تو را من چشم در راهم

شباهنگام ،

که می  گیرند در شاخ تلاجن

سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ؛

ترا من چشم در راهم .

شباهنگام ،

در آن دم که بر جا درّه ها

چون مرده ماران خفتگانند ؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر

به پای سرو کوهی دام

گَرم یاد آوری  یا نه ،

من از یادت نمی کاهم ؛

ترا من چشم در راهم .

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

It was told that there were paradises musicians in this grassland

They are like you away from their homeland

Trapped in the material world

They indeed suffer like you due to separation and loneliness

You do not complain about the pain of exile anymore

Oh the beautiful grassland I keep my eyes on

What I saw of the musician was his earthy nature

The holy musician will never sing along with me

Oh my heart , you witnessed everyone is a stranger in here

I suddenly heard a familiar groaning from the jungle of jasmines

It deeply touched me like the sound of a lute

It played a song resembling a secret song from the golden paradise

I went after the song and I was wasted

Come to me my angle from behind the clouds

You are a young flower hidden behind the branches and

You said no one would read this story but a restless lover

And I am the restless lover

I am the restless lover

..............................................

گفته میشد که در این چمنزار

نغمه سازان باغ و جنانند

چون تو از آشیان دور مانده

پای در بند دام جهانند

باری از درد و داغ جدایی

باتو همدرد و هم داستانند

دیگر از رنج غربت ننالی

 

این چمنزار زیبا کتابی

بود و در وی دوچشم من باز

لیکن از زمره ی خاکیان بود

آنچه دیدم در او نغمه پرداز

هرگز آن نغمه ساز بهشتی

نیست کو با من آید هم آواز

دیدی اینجا همه ای دلفریبم

 

ناگه از جنگل یاسن ها

ناله ای آشنا شنودم

زخم تار جان بود گویی

چنگ زد در همه تاروپودم

هم زبان بهشت طلاییست

باز خواند به نوشین سرودم

در پی آن صدا رفتم از دست

 

بیا سوی ما ای فرشته

از پس ابرها کن گذاری

نوگل من گلی گرچه پنهان

در بن شاخه و خارزاری

گفتی این داستان کس نخواند

جز یکی عاشق بیقراری

و من همان عاشق بیقرارم

من همان عاشق بیقرارم


 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
   
 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی

دوستت خواهم داشت بی آنکه بر لب آرم

در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد

بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن که حس کنی

در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی

کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم و فضای آشیانه را پر از

ترانه می کنم

می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را

بهانه می کنم

 
 
 |    نوشته شده توسط (شايسته) Shayesteh
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور