|
از غم رفتنت دیگه پاره شده بند دلم
خونه ی نو یار جدید مباركت باشه گلم
چه بی خبر، جشن تو
شد ، نگفتی كه منم بیام
باشه ولی من از خدا خوشبختی تو فقط می خوام
غم منو نخور دیگه ، قسمته و بازیچه هاش
اگه دوسم داری ، زندگیتو كن و دیگه به فكر من نباش
تو دفتر خاطرهام هنوزم اسمه تو تكه
رخت دومادي به تنت مباركه مباركه
می خوام تو رو دعا كنم سنگامو با تو وا كنم
برای آخرین دفه تو چشم تو نگاه كنم
دلم می خواد تو روزگار تو خوشی ها پر بزنی
تو نازو نعمت بمونی تا زیر غصه نشكنی
الهی دروازه ی عشق به روت همیشه وا باشه
به خاكو سنك دست بزنی الهی كه طلا باشه
برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...
آخه دارم از رفتنت بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

خداحافظ
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
. . .
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ
. . .
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
. . .
طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد
. . .
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ 
ای آشنای دیروزم من غریبانه پر گشودم تا تو پر پر
نشی من عاشقانه دست دراز کردم
تا تورا در اغوش بگیرم .
ای هستی وجود من، با تو آغاز کردن چه زیباست با تو
دل به دریا سپردن چه شیرن است.
ای غزلهای نا سروده من گاه گاهی که از من دور می
شوی تنها چیزی که گلویم به
خود می گیردبغضی است که هیچ راه فراری از آن
ندارم .
. گلویم فشارده می شود با ضربات سفت و سخت جدایی.
این روزها اخر هم به پایان می رسد می دانم فقط کمی
صبر می خواهد تا مثل قبل همه
چیزارام شودوشاید ارام تر از قبل و تو میدانی
اینجا قلبی هست که به عشق
تو می تپد و این قلب با وجود توجان می گیرد
و چشم به را ه توست
دوستت دارم 
خواهم در این غمکده آرام بمیرم
گمانم سفر کردم و گمانم بمیرم
خواهم ز خدایم که بدلخواه بمیرم
یعنی که تو را ببینم و انگاه بمیرم
|